یکی بود
اون یکی هم بود
روزی روزگاری، شهری بود افسانهای، به نام بامیکا.
مردم این شهر، همه جوون بودن. شاد و امیدوار به آینده.
توی زندگیشون هدف داشتن، و به عشق هدفشون، هر روز صبح از خواب پا میشدن و به مسیر خودشون ادامه میدادن.
ذهنیت مردم این شهر، انقدر باارزش بود، که آوازه این گنج، به گوش دیوها رسید.
دیوِ خستگی، دیوِ ناامیدی، دیوِ بیماری و …
دیوها به طمعِ گنجِ مردمِ این شهر، گاهی بهشون حمله میکردن، امّا مردمِ این شهر، بوسیله خوراکیهای خوشمزهای که قدرت جادویی داشتن، به جنگ این دیوها میرفتن.
راستش رو بخواین، بامیکا، افسانه بود و هست، یک جایی توی ذهن.
توی ذهنِ من و شما
